تبليغاتX
پسرآریائی
حرفهای دل
 


چه خوب بود دیشب و امروز!!!!
منتظر همچین روزی و همچین صحبتهای بودم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر
فکر نمیکردم به این راحتی خدا همه چیزها رو ردیف کنه
مغرور نمیشم چون هنوز راه درازی در پیش دارم
باید تلاش کنم زیاد تا به چیزی که میخوام برسم
یه روزی میگم که منتظر چی هستم و این چند سال
در آرزوی چی صبح رو به شب میرسوندم.
الهی به امید تو یا رب

گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست، گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است
ولی فقط لبخند وباز هم لبخند میزنم نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟


دلم برای نگاهش دوباره لک زده است ، عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند


 می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟
لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده
تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

  

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 0:26 AM توسط رضا مصلحتی |

روز شماري
 

 

 

 

 

چقدر روز شماري ميکردم ته به همچين روزي برسم

 

روزيکه از سال قبل و چند ماه پيش داشتم

 

براش برنامه ريزي ميکردم

 

ميخواستم روزي به ياد ماندني و روزي

 

متفاوت با بقيه روزها باشه

 

آخه اين روز روز تولد عزيز ترين کسم بود

 

کسي که واسم خيلي زحمت کشيد و خون دلها خورد

 

 در شاديهام خنديد و در ناراحتيهام بهم انرژي داد

 

آخه چه جوري ميشه اين همه خوبي و خيلي چيزهاي ديگه

 

رو جبران کنم؟

 

يه برنامه ريزي خوب و چيزي که اون دوست داره رو براي

 

همچين روزي تدارک ميبيني و از چند روز قبل باش هماهنگ

 

ميکني که جائي قول نده.

 

خلاصه اون روز مياد و براي اجراي برنامه هات آماده ميشي

 

عزيز ترين کسم رو ميبينم و اول روز تولدش رو تيريک ميگم و با همه و در

 

کنار هم ميريم براي اجراي نقشه هام

 

ديگه شرمنده بقيش محرمانه است.......

 

راستي عکس بالا رو اون در روز تولدش ازم گرفته

 

که خداي عکاسيش خوبه.

 

*تولدت مبارک عزیزم*

            

                             *تولدت مبارک عزیزم*

 

                                                           *تولدت مبارک عزیزم*

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 0:55 AM توسط رضا مصلحتی |

حرفهای دل(2)

همیشه یکی از دغدغه های من این بود که به کسی که ازته دل دوسش دارم و
عاشقشم چه طوری بگم دوسش دارم.
یه نوازش و لمس کردن موهاش و یه بوس گوشه گونش و گفتن دوست دارم
عزیزم ولی اینها هیچ وقت منو تو بیان احساسم ارضا نکرد.
الانم موندم چه طوری بگم دوسش دارم بعضی وقتها انتهای تلفنم میگم
عزیزم دوست دارم و یه جواب میشنیدم که میگفت منم تو رو دوست دارم.
ولی بازم بر میگشتم سر خانه اول(منظورم خط اول نوشتم است)
الانها یه گردش کوچیک یا یه وقتهای شام مهمونش کردن شده بیان احساسم.
دیگه روم نمیشه پشت تلفن بش بگم دوسش دارم.شاید آخرین بار که یه حس
خوب داشتم وقتی بود که داشت تو وب یکی از مطلب هام رو در کنارم میخوند
و آخرش با یه بقض کوچولو تو گلوش یه چیزی دم گوشم گفت و گونه هام رو بوسید.
وقتی که مابین کارهات یه وقتی رو خالی میکنی و قراری میگذاری بری گردش و
یه نهار مهمونش کنی اونم به خاطر خودت میگه بریم سینما و تو هم میگی
هر چی تو دوست داری.
با هزار زحمت و دویدن اونم با سر خیس که تازه از حمام آمدی خودت رو سر قرار
میرسونی و میری دم سینما و سریع دوتا بلیط میگیری و یه آب پرتقال و یه پفک و
فیلم شروع میشه و تند و تند بهش پفک میدی و براش اب میوه باز میکنی و میگی
بفرما عزیزم و بیخیال فیلم میشی و نگاش میکنی که با اون عینک قشنگ که زده
چقدر خوشگل شده و ازش قول میگیری که از این به بعد عینک بزنه وتو دل خود
شادی که احساساتت رو بهش منتقل کردی و در پایان فیلم عینک قشنگش رو از
اون چشمهای قشنگش بر میداره و تو میمونی و خودت.
بعد از فیلم به شام دعوتش میکنی تو یه رستوران جدید و مشغول دردو دل کردن
میشی و اونم دست میگذاره تو نقطه ضعفت و میگه دوست ندارم و تو میمونی و
یه دل که انگار توش خالی شده.به روش نمیاری و صحبت میکنی و میریدبه سمت
خانه و آخرش تشکر زیاد ازت میکنه که خیلی زحمت کشیدی.
ولی من میمونم و خودم" دلی که توش خالی خالی است.
میرسی خونه با سردردی که داری حوصله هیچ کاری رو نداری تلفن زنگ میخوره
و اونی که همه دنیات بود سلام میکنه و صحبت های کاری و یه معذرت خواهی
که آگه چیزی گفتم که ناراحت شدی و یه شب بخیر و تو میمونی و یه دنیا حرف.
موقه خوابه و همه خوابیدن تلویزیون رو خاموش میکنی و از جات بلند میشی
و شب خواب رو خاموش میکنی وبه یاد کارهات میوفتی و وقتی میخواهی بخوابی
میبینی که بالشت خیس خیسه و صدای گریه های که مجبوری تو خودت خفه کنی
مبادا که کسی از خواب بلند بشه و صدای گریه هات رو بشنونه.تا میتونی گریه میکنی
و مدام بالشتت خیس میشه وخوابی که دیگه به چشات نمیاد بلند میشی و به آبی به
صورتت میزنی و کامپیوتر رو روشن میکنی و مشغول نوشتن حرفهای دلت میشی
و قطرات اشک که از گونه هات سرازیر میشه و تند و تند پاکشون میکنی که مبادا کسی
 بیاد تو اتاقت و ببیند که گریه میکنی
ولی دلت نمیاد که گریه نکنی.........


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 3:13 AM توسط رضا مصلحتی

حرفهای دل(1)

 

 سلام دوستان

 

 امیدوارم حالتون خوب باشدو مثل من همش درگیر کار نباشید.

 

تو این چند روز یه خورده هم وقت نداشتم به بهترین و تنها ترین دوستم

 

که همه زندگیم است سر بزنم"فکر کنم اون عادت کرده به این بیمعرفتی

 

من؟شاید میدونه که من سرم خیلی شلوغه"خدا کنه به حساب چیز دیگه نزاره!!!!

 

خیلی دوست دارم بنویسم ولی خدای وقت نمیکنم و ذهنم در گیر مسایل کاری است

 

و بعضی موقعه ها یادم میره چی میخواستم بنویسم.

 

نمیدونم چرا نمیشه هر چی تو دلم است رو بنویسم و یه خورده خالی بشم!!!!

 

بعضی وقتا که حال ندارم و اعصابم خورده یکی هست که به من انرژی میده

 

و منو تو کار و زندگی راهنمائی میکنه و منو تشویق میکنه خداعمرش بده ولی

 

من چی!!!

 

راستش بعضی وقتا یادم میره که منم وظیفه ای دارم و باید انجام بدم ولی در عوض

 

کسی هست مه منو زیر بال و پر خودش میگیره و تر و خشک میکنه ولی من چی!!!

 

و خیلی چیزهای دیگه.....

 

خیلی حرف تو دلم است ولی نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم

 

این چند خط هم که نوشتم چند ساعتی طول کشید

 

 میخواستم بدونه که به یادش هستم و از ته دل

 

دوستش دارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 9:7 PM توسط رضا مصلحتی |